الشيخ الصدوق ( مترجم : گيلاني )
202
الخصال ( فارسي )
پنجاه و چهارم - من از پيامبر شنيدم كه مىگفت : اى على به زودى بنى اميه ترا نفرين كنند و فرشتهء خدا هر نفرينى را به هزار نفرين به ايشان باز گرداند . و چون قائم ما بيرون آيد چهل سال بر ايشان نفرين فرستد . پنجاه و پنجم - پيامبر به من گفت : چند گروه از پيروان من در بارهء تو آزمايش گردند و پرسند چرا پيامبر على را وصى خود ساخته با آنكه چيز را گفته ؟ قرآن پس خدا برترين چيزها نيست ؟ سوگند به آنكه مرا فرستاده هر گاه تو قرآن را فراهم نكنى هرگز فراهم نگردد . خدا اين فضيلت را به من ارزانى داشت . نه ديگر ياران وى را . پنجاه و ششم - خدا خصائص دوستان و فرمان بران خويش را به من ارزانى داشت ، و مرا وارث محمد كرد ، هر كه را اين كار بد آيد يا خوش . پنجاه و هفتم - پيامبر در يكى از نبردها بىآب شد ، گفت : اى على نزد اين سنگ شو و بگوى من فرستادهء پيامبر هستم مرا آب ده ، پيام را رسانيدم مانند : پستانهاى گاو جوشيدن گرفت ، شتابان پيامبر را آگاه كردم . گفت : اى على برو از آن بياورم ، مردمان نيز آمدند با خود آن بردند و سيراب شدند و دست نماز گرفتند خدا مرا به اين كرامت مخصوص ساخت نه ديگر ياران او را . پنجاه و هشتم - پيامبر در يكى از نبردها كه آب ناياب شده بود به من گفت : كاسهيى بياور ، آوردم دست راست خود را با دست من در آن نهاد و گفت : آب ده از ميان انگشتان وى آب ريختن گرفت . پنجاه و نهم - پيامبر مرا به گشودن قلعهء خيبر فرستاد ، به كنار آن در آمدم و در را تكانى دادم از جاى برآمد و به چهل گام دور تر افكندم چون درآمدم مرحب به نبرد من آمد او را كشتم و زمين را از خون وى سيراب ساختم ، در حالى كه پيش از من دو تن از ياران پيامبر رفتند ليك كارى از ايشان ساخته نشد . شصتم - عمرو بن عبد ودّ كه او را با هزار سوار برابر مىدانستند چون وى را كشتم پيامبر گفت : ضربت على روز خندق برتر از همهء كار پرى و آدمىست . و گفت : همهء اسلام با همهء كفر در نبرد شد . شصت و يكم - از پيامبر شنيدم كه مىگفت : مثل تو در ميان پيروان من مانند سورهء * ( قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ ) * است ، هر كه از دل ترا دوست بدارد مانند آنست كه يك سوم قرآن را خوانده باشد و هر كه به دل دوست دارد و با زبان يارى كند مانند آنست كه دو سوم قرآن را خوانده و هر كه به دل ترا دوست دارد و با زبان و دست ترا يارى مىكند گويا همهء قرآن را خوانده است . شصت و دوم - من در همهء نبردها با پيامبر بودم و درفش وى به دست من بود . شصت و سوم - من هرگز از نبرد فرار نكردم و كسى با من نبرد نكرد مگر آنكه زمين را از خون وى سيراب كردم . شصت و چهارم - مرغ بريانى بهشتى براى پيامبر آوردند ، از خدا خواست كه دوستترين مردمان وى را بر او فرستد خدا به من كاميابى داد كه بر او درآمدم و از آن با وى بخوردم .